دخترای برتر و بچه های پارک (5)

چهارشنبه 2 خرداد 1397 09:16 ب.ظ

نویسنده : ❣میســـــــــــــ ♡♡ کاراملـــــــــــــی❣
ارسال شده در: ✴داستان✴ ,
برید ادامه مطلب 
تا نظرات زیاد نشه بعدی رو نمیزارمااااا
پس زود زود نظر بدید
یه روز هسابی با اسیلا رفتن پارک
هسابی نگا این بچه هایی که داشتن فوتبال بازی میکردن میکرد و با اسیلا حرف میزد
یهو چشش خورد به یه پسر
به نظر شما این پسر کی بود ؟؟
ابورل 
ابورل دربازه بان فوتبال بود و هسابی با صدای بلند گفت:اینکه ابورل هستش ..
یهو دوستشون اومد پیششون
بقیه دوستاشونم اومدن
اونا رفتن بازی کردن و شب هم شمیکا باز رفت پیش هسابی و اسیلا به پچ پچ کردن توی کوچه
وقتی که شمیکا رفت هسابی یه واقعیت رو به اسیلا گفت:میدونی چیه اسیلا....ابورل بود امروز توی پارک دیدمش :)...اون منو دوست داره 
اسیلا:دروغ میگی بابا......بابا خوشبخت.....ان شاءالله به پای هم پیر بشین...
هسابی هم همینجوری خجالت زده رفت خونه
فردا اسیلا اومد سراغ هسابی و هساب یرو برد پارک
اون و هسابی اومدن و یه لی لی روی زمین با گچ کشیدن و روش بازی کردن
هسابی همش حواسش به ابورل بود ....چون واقعا بهش علاقه مند شده بود
ابورل هم گاهی وقتا یه نگاه تقریبا عمیقی به هسابی میکرد 
هسابی هم دیگ کاااااملا متوجه شد که ابورل دوسش داره
یهو هسابی نگاهی به پشت سرش انداخت دید شمیکا داره میاد سمتشون
هسابی:آخ مگه مرض داری انقد دیر به دیر میای و میزاری یه ساعت بگذره بعدش میای
شمیکا:خب دیر اومدیم خونه مادربزرگم
_باشه بابا اصلا تو دیر اومدی اینجا
اسیلا:سلام شمیکا خانووووووم .....:)..
-سلام اسیلا جون جونی
هسابی:دیگ انقد رودار نشید ..... :|
اسیلا شب قبل به هسابی گفته بود که پونان دوسش داره ....
هسابی هم به اسیلا اشاره کرد و همههههه ماجرا رو برای شمیکا گفت 
شمیکا:خب خب به پونان بگم....پس ابورل تورو دوس داره آلهههههه.....انءشاالله به پای هم پیر شید هسابی و اسیلا....
هسابی خوشحال رفت خونه و فردا دوباره اومد
هسابی چون بیکار بود زودتر رفت پارک
هسابی و اسیلا دوستاشون رو دیدن و رفتن پیش دوستاشون
شب قبل اسیلا رفته بود دوچرخه گرفته بود
اسیلا فرداش با دوچرخه رفت پارک 
پونان و ابورل پیششون بودن و شمیکا هم بود و هسابی چون موهای بلندی داشت خرگوشی بسته بودشون
دوستای پونان و ابورل هم بودن البته یکی از دوستای پونان و یکی از دوستای ابورل 
اون دوست ابورل خیلی چاق بود بخاطر همین اسمش رو گذاشته بودن شامپو و اسیلا و هسابی هم همچنین
دوست پونان گفت ک شامپو هسابی رو دوس داره ....
ابورل هم رفت شامپو رو زد (لقبش رو همش میگم دیگ)
بعدش دوست پونان دوباره گفت ک اسیلا هم دوست داره 
پونان هم رفت شامپو رو زد :|
بعد پونان همش به هسابی تیک مینداخت و اشاره میکرد به ابورل
ابورل هم رفت با دوچرخه سراغ پونان
آخ هرکی هسابی رو اذیت میکرد ابورل میزدش 
بعد پونان با صدای بلند به هسابی گفت:هسابی ،ابورل گفته میخوام واسه هسابی گردنبند طلا بگیرم
ابورل هم خجالت کشید...
این همه نوشتم :|
نظر بدید خوووو



دیدگاه ها : نظر بدهـــــــــــــــــــــــــ
برچسب ها: دخترای برتر و بچه های پارک ,
آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 خرداد 1397 09:36 ب.ظ



ftfg.mb